تبليغاتX
.
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من / چه عذابی،چه جنونی،چه غمی است؟
توی شهری که تو نیستی...

آرزومه كه يه لحظه روبروي من بايستي
آخه قلبم نگرونه توي شهري كه تو نيستي

تو خيال كن آدماي همه دنيا توي شهره
توي شهر بي تو اما دل من با همه قهره

توي شهري كه تو نيستي همه جا رو غم گرفته
هر كجا رفتي صدام كن عزيزم دلم گرفته

شدم اون غريبه اي كه تو نباشي نمي ارزه
دارم از نفس مي افتم مثل يه گياه هرزه


پی نوشت:
خیالت را که نمی توانی از من بگیری
تا نفس می کشم آرزویت باقی است
و
هر چه قدر هم که بگذرد
آواز تو
حسرت بزرگی بر دلم خواهد نشاند  
خیالت را که نمی توانی از من بگیری

پی نوشت۲:
سفر خیلی سخته، چه خودت بری، چه ...
سفر خوش عزیز

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 19:12 |
اینبار

پ-ن:
heydar baba! yakhchilighi alimizdan aliplar
yakhchi bizi yaman darda saliplar

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 12:2 |
یه مزاحمت بی موقع
شاید نباید اینجا می بودم، ولی خوب خیلی چیزا نذاشت:

۱. به خاطر همه چی متاسفم، دوست نداشتم این جوری ناراحتت کنم.

۲.ممنونم که تغییراتی رو که باید تو این وبلاگ انجام دادی.

۳.تنفر زشته و ما هیچ وقت یاد نگرفتیم زشت باشیم.

ما بد نبودیم،

فقط... بچه بودیم.

۴.بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني کسي که دوستش داري هيچوقت مال تو

نمي شه اينه که بدوني يه روز از کسي که دوستش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي.

پس هیچوقت از خاطره ها یه سد نساز.

۵. این آخری یه دعاست، مثل دعای مادر بزرگا:

 الهی خوشبخت بشی.

به اونی که مال توه برسی.

و هیچوقت دلت نشکنه.

 

این بار یه خدا حافظ واقعی.

نه با گریه، نه با کینه.

پر از آرزوهای خوب.

به سلامت سفر تو، ....

همین!

 

پ.ن: این پست از

Holly blue

 بود.

 

 

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 23:22
اون منم...

سلام دوستان، این روزا دیر به دیر آپ میکنم(ببخشید!)، کمتر کسی رو میشناسم که این آهنگ گوگوش رو نشنیده باشه، شعرش از استاد اردلان سرافراز هست، بازم دلم گرفته بود که پست دادم.

اون كه هر چی ابر دنياس
خونه داره تو چشاش
اون كه ناچاره بخنده
اما گريه ست خنده هاش
اون كه تو شهرش غريبه با يه عالم آشنا
هيچ كدوم باور نكردند غربت تلخ صداش
اون منم، اون منم، اون منم
بغضمو تو گلوم مي شكنم

ديروز من مثل امروز مثل فرداس
هر روز دستام سردو تنهاس
ديروز، امروز، فردا
خيلي سخته اين تنهايي بي فردايي
تنها موندن تنها خوندن
تنها، تنها، تنها

اون كه خيلي قصه داره رو لبهاي بي صداش
مونده فريادش تو سينه در نمي ياد از لباش
قد يه دنيا كتابه با يه عالم گفتني
هر كدوم از قصه هاشو هر كدوم از غصه هاش
اون منم، اون منم، اون منم
بغضمو تو گلوم می شكنم

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 16:27 |
یه خاطره
یه حرکت لوس از من(منظورم همین پست هستش)
ولی خوب خاطره است
اگه گفتین نویسنده این نظر کی بیده؟

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 21:14 |
پائیز...

زرد است كه لبريز حقايق شده است  /  تلخ است كه با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهميدی  /  پائيز بهاری است كه عاشق شده است

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 20:59 |
دریغ
به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خواب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک
|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 11:20 |
یاد
 پشت دروازه چشمات همیشه حرف منه

غم تو خوب داره آتیش توی جونم میزنه

از خجالت نمی تونم تو چشمات نگاه کنم

دروازه بون نگاهت منو با چوب میزنه

امروز اولین روز مهر، همین الانم که دارم این پست رو می نویسم خیلی ها سر کلاس هستن، خوش به حالشون!
منم داشتم کتابامو جمع و جور میکردم، نا خودآگاه اولین صفحه یکی از کتابارو باز کردم و...

دوست ندارم یادم باشی  ولی، یادت نره ...

و هرگز از یاد نخواهم برد!

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 10:56 |
بیم فرو ریختن
بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه, بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس ِ پر زدن ِ چلچله هاست؟

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز میپرسمت از مسأله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسأله هاست

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 10:42 |
خط ها
خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها
|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 0:58 |
ساده است...

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که زیر غلتکی می‌رود
و گفتن اینکه سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره‌جویی از انسانی
دوست داشتنش بی‌احساس عشقی
او را به خود وانهادن
و گفتن که دیگر نمی‌شناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه می‌زی‌ایم
باری زیستن ساده است
و پیچیده نیز هم...

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 0:15 |
کاش
انسان تا چیزی را از دست نداده قدرش را نخواهد دانست.

کاش لحظه ای فرصت برگشت بود
کاش لحظه ای من، من نبود
کاش لحظه ی غفلت و تردید نبود
کاش لحظه ای صبر لحظه ای میل بر بودن بود
کاش لحظه ای غرور بر سر دار بود
کاش لحظه ای من و تو، ما بود
کاش هوس، سیبِ آدم نبود
کاش هوس زا اراده آدم بود
و صدایی آشنا...
کاش در دفتر ما کاش نبود

|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 12:15 |
یه دروغ ساده اما قصه ما رو بهم زد / سرنوشتمونو آخر با جدا شدن رقم زد
|+| نوشته شده توسط "نفس بریده" در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 1:34 |